بعد از بارها نوشتن و پاک کردن بهتر دیدم از اول برم سراغ اصل مطلب
امروز من بغض دارم و دلتنگم... اما نه میدونم چرا و نه میدونم مخاطبش کیه...
فیلمای اکشن امریکایی، اروپایی رو که میبینی، بعد از اینکه شخصیت اصلی داستان از میون اون همه آتیش در کمال تعجب همه خارج میشه بیشترین و مهمترین حسی که داره بی تفاوتیه... درد داره...زخمیه...قیافه اش خسته و پر از رنجه...نجات یافته...و خیلی حسای دیگه.. شاید هم تقابل همه ی این احساس ها باعث میشه اون شخص بی تفاوت بشه
و فکر میکنم که زندگی همه ما همینطوره...و این بی تفاوتی بسته به میزان سختی اون اتفاق یا اتفاقات درجه بندی میشه...
یه روزهایی اتفاقاتی افتاد که خیلی سخت بود اما درکمال تعجب همه منم از آتیش اومدم بیرون ولی دیگه آدم قبلی نبودم...زخم هایی خورده بودم که قرار نبود هیچ وقت خوب بشه..
دیدین برخی اوقات از درون درد دارین؟ میدونید دردش کجاستا اما از داخله نه از بیرون...مثه اینکه میدونی اطراف استخون دستته اما هرچقدر روی دستتو فشار بدی، دستمال ببندی یا هرکاری که اگر روی دستت جراحت داشت انجام میدادی رو انجام بدی فایده ای نداره..
این اتفاقات و زخم ها و جراحاتم همینه.. تو میدونی درد داری...میدونی از چیه اما راه درمان نداری..باید درد بکشی و هیچ کس نمیتونه بفهمه چرا تو بی تفاوتی..نمیفهمه اخم و عصبانیتت از درده نه هیچ چیزه دیگه...نمیدونه چرا بی طاقتی..و چرا غمگین...
بغض دارم شاید ازین دردیه که به همه گفتم فراموش شده و قرار نیست دست از سرم برداره...
دردی نهفته در جانم که هیچگاه التیام نخواهد یافت...
دختر پاییزی چون زیبایی افسونگر پاییز نفوذناپذیرشده است اما همچون برگ های رنگارنگ پاییزی هرروز دلش در زیر پای رهگذران می شکند...
کاش میدانستیم ماندن این برگ های کوچک پاییزی در زیر پای من و تویی که عاشقانه به انها نگاه میکنیم چقدر دردناک است...
صدای شکستن دل از صدای شکستن برگ ها بلندتر است..ما چرا کر شده ایم؟
دلنوشته ۱
برچسب: دلنوشته,
نویسنده: سارا صمیمی