دلتنگ یعنی دلخوشی های تو را دیدن
یعنی هجومِ نقشه ها شاید که برگردی
یعنی نشستن، ایستادن ، بی قراری ها
دلتنگ یعنی لحظه هایی که تو میخندی
آرام و آهسته که وقت دل بریدن شد
آهسته تر خندیدی و آهسته می مُردم
تو رد شدی آهسته و بی اعتنا از من
بُغضِ نبودت رو منم آهسته میخوردم
با اینکه می دونم نمی مونی ولی هرگز
این نا امیدی رو به روی خود نیاوردم
تمرین کردم جور دیگه عاشقت باشم
جو گندمی های سرم رو قهوه ای کردم
پیراهن آبی که حتما" توی ذهنت هست
دیشب کراواتِ خودت رو روی اون بستم
این روزها با آینه آواز می خونم
میخام بدونی که هنوزم عاشقت هستم
باور بکن این روزها آشفته ام برگرد
از تو چه پنهون مادرم دق کرده بیچاره
دیشب توتون های سیگارو توی جیبم دید
گفته که توی دست بابام اینو می ذاره
بعد از تو توی کوچه ها شبها که راه میرم
مردانه دستامو توی دستِ تو می ذارم
نیستی ولی با خاطرت توو اوج دلتنگی
میخندم و این جوریه که کم نمیارم
این روزها حالِ خوشی توو روزگارم نیست
با هرچه غیر از یاد تو هر لحظه می جنگم
ای کاش بودی تا برایت قصه می گفتم
ای کاش بودی تا بگفتم از چه دل تنگم
#ابوالقاسم_خورشیدی
برچسب:
نویسنده: سارا صمیمی